یه روز یه آفتاب پرست توی یه باغ چشمش افتاد به یه شاپرک  ک تازه متولد شده بود  باچشمای گیراش نگاهی ب شاپرک کرد و زبونشو آماده ی پرتاب کرد  با دقت زبونش رو ب سمت شاپرک پرتاب کرد و زبونش ب شاپرک چسبید خواست اونو داخل دهنش بکشه ک متوجه چیزی شد .دید این شاپرک اصلا توانایی فرار و پرواز نداشته چون تازه متولد شده . دلش نیومد شاپرکو بخوره زبونشو بیرون نگه داشت تا شاپرک پرواز کنه یا فرار کنه ساعتها گذشت .صبح فردا شاپرک در حالی اولین پرواز خودشو تجربه میکرد ک آفتاب پرست از گرسنگی و درد نگه داشتن زبونش مرده بود . آفتاب پرست خودشو فدای شاپرک کرد .